خنده رو از لب این دل ناشاد بگیر
یک کم عاشق شدن رو از دلم یاد بگیر
اگه حتی تو بخوای عهدمون شکسته شه
نمیذارم یه نفس دلم از تو خسته شه
دلم من از غم دوریت مرده
توخیال میکنی خوابش برده
یه دفعه از من بیچاره چرا
نمی پرسی زنده ام یا مرده
نمی پرسی و نمیدونی غمت
چه بلایی به سرم آورده
بذار عمرم به امیدت سر شه
تا یه ذره خستگیهام در شه
عطش خواستنتو ازم نگیر
تا دلم بسوزه خاکستر شه
آخه حتی فکرشم نمیکنم
روزگار من از این بهتر شه
خنده رو از لب این دل ناشاد بگیر
یک کم عاشق شدن رو از دلم یاد بگیر
اگه حتی تو بخوای عهدمون شکسته شه
نمیذارم یه نفس دلم از تو خسته شه

+ نوشته شده در شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 8:6  توسط Moty
|
وقتی باد آروم آروم موهاتو نوازش میکنه طبیعت وجودتو اینقدر ستایش میکنه
وقتی که یواشکی خواب به سراغ تو میاد
برای داشتن چشمهای تو خواهش میکنه
اینهمه عاشق داری چطور حسودی نکنم ؟ ..... اینهمه عاشق داری چطور حسودی نکنم ؟
وقتی شب فقط میاد برای خوابیدن تو
خورشید از خواب پامیشه تنها واسه دیدن تو
وقتی چشمه حریصه واسه لمس تن تو
یا که پیچک آرزوشه بشه پیراهن تو
اینهمه عاشق داری چطور حسودی نکنم؟ ..... اینهمه عاشق داری چطور حسودی نکنم ؟
وقتی هر پرنده به عشق تو پرواز میکنه
عشق تو حتی طبیعت رو هوسباز میکنه
وقتی تو قلب خدا اینهمه جا هست واسه تو
چرخ گردون واسه تو گردش رو آغاز میکنه
اینهمه عاشق داری چطور حسودی نکنم؟ ..... اینهمه عاشق داری چطور حسودی نکنم؟

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389ساعت 14:19  توسط Moty
|
واقعا واست متاسفم که دو دونه حلب اینقدر برات ارزش داشت ، مثل سگ خورده بودی به کنسی و بی پولی.اینقدر داریم که اگه خر شی بارت کنیم .
حالم ازت بهم میخوره . . .
عشق صدای فاصله هاست صدای فاصله هایی که غرق ابهامند . . . (سهراب سپهری)
عشق ؟.... میدونی چیه ؟

راستی کی میدونه عشق چیه ؟
ها؟ عشق چیه ؟
عشق چیه ؟ چیه؟
عشق عشق عشق عشق عشق عشق عشق
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389ساعت 0:18  توسط Moty
|
دختر : شما خیلی شرّید. . . پسر : من شرِّ مثبت هستم
دختر : یعنی چی ؟
پسر : آخه من عقاید خاص خودمو دارم
دختر : کنجکاوم بدونم . . .
. . .
. . .
سلام خوبین ؟ از نظرای خوبتون ممنونم
این پست تقریبا میشه گفت حالت نظرسنجی وتحقیقاتی داره میخوام بدونم شماها چه تفاوتی بین صداقت و حماقت میبینید؟ فرق صداقت و حماقت ؟
آیا صداقت شما در بیان “حقایق ناپرسیده” به نفع شما یا به ضرر شما تمام خواهد شد؟
به چند تا مثال زیر دقت کنید:
شما یک مرد متاهل هستید. یک صبح سرد
زمستانی٬ خانم همسایه را منتظر تاکسی در خیابان میبینید. تعارف میکنید
که او را به محل کار برسانید. خانم همسایه قبول میکند. سوار ماشین شما
شده و اتفاقن به خاطر احترام به شما٬ صندلی جلو مینشنید. در مسیر با هم
در مورد مسائل ساختمان صحبت میکنید. نیمساعت بعد به محل کار ایشان
رسیدهاید٬ خانم همسایه تشکر میکند٬ پیاده شده و به محل کار خود میرود.
شب که به منزل برخواهید گشت٬ چه میکنید؟ آیا ماجرا را به همسر خود توضیح
خواهید؟ آیا همسر شما به خاطر کمک به خانم همسایه از شما تشکر خواهد کرد
یا به شما مشکوک خواهد شد؟ آیا توضیح ماجرای امروز نشانه صداقت شما با
همسرتان خواهد بود یا همسرتان از این به بعد با شنیدن اسم خانم همسایه
گوشهایش تیز خواهد شد؟ آیا همسرتان از این به بعد از پشت پنجره تا سر
چهارراه شما را دنبال میکند؟ آیا همسرتان از این بعد در شوخیهایش نام
خانم همسایه را خواهد برد؟ چه برچسبی از طرف همسرتان دریافت کردهاید؟ چه
رنگی بیشتر در ذهن او ثبت شده٬ سبز یا قرمز؟ آیا همسرتان به شما اطمینان
کامل پیدا خواهد کرد که هیچ چیز مخفی از او ندارید یا در مواقع عصبانیت به
ماجرای امروز صبح اشاره خواهد کرد؟
شما یک دختر دبیرستانی هستید. در راه
بازگشت از مدرسه٬ آقا پسری که بارها در مسیرتان دیدهاید و اتفاقن از
ظاهرش هم خوشتان آمده٬ از شما میخواهد چند دقیقه با شما صحبت کند. قبول
میکنید. اتفاقن آقا پسر همان چیزی که شما میخواستهاید را پیشنهاد
میدهد٬ بعد هم شماره تلفنش را به شما داده و شب منتظر اساماس شما
میماند.
به خانه میرسید. چه میکنید؟ آیا ماجرا را با مادرتان در میان میگذارید؟
آیا مادرتان از فردا خیالش راحت میشود که شما هیچ چیز را از او پنهان
نمیکنید یا از فردا بعد از تعطیلی مدرسه جلوی درب مدرسه منتظر شماست؟ آیا
از صداقت شما مطمئن شده یا از این به بعد با زنگ خوردن موبایلتان گوشهایش
تیز میشود؟ آیا از این به بعد به راحتی به شما اجازه میدهد با دوستانتان
بیرون بروید یا با شروع شدن سریالهای صدمن یکغاز صدای تلویزیون را زیاد
میکند و مدام صدایش را صاف میکند؟ آیا شما را دختر قابل اطمینانی
میداند یا افت تحصیلی شما٬ او را یاد ماجرای آنروز میاندازد؟
شما کارمند یک شرکت هستید. اسناد مناقصه
شرکت را گم کردهاید. رئیس شرکت بسیار جدی و از شانس شما کمی هم بداخلاق
است. هر چه زونکنها و کشوهایتان را جستجو میکنید٬ اسناد را پیدا
نمیکنید.
چه میکنید؟ آیا به اتاق رئیس رفته و ماجرا را تعریف میکنید؟ آیا رئیستان
با تقاضای افزایش حقوقی که هفته ییش داده بودید موافقت میکند یا
توبیختان خواهد کرد؟ آیا از این به بعد شما را یک کارمند صادق میداند یا
به شما به چشم یک فرد بیانضباط به شما نگاه خواهد کرد؟ آیا صداقت شما را
تحسین خواهد کرد یا مسئولیت مناقصههای بعدی را به فرد دیگری خواهد سپرد؟
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم اسفند 1388ساعت 7:14  توسط Moty
|
من به انتظار معجزه ای ایستاده ام . رها می کنم اشک
هایم را تا به آرامی و آسایش بلغزند و رها شوند . بغض گلویم را به فریاد
خاموش قلبم می سپارم . چه غمگین است دشت چه غمگین است . پاهایم خیس از
شبنم سبزه ها یی است که سخاوتمندانه مرا متحمل شده اند. به کدام گنام این
چنین ملول گشته ام ؟ نمی دانم ! افسوس که نمی دانم. قلبم به اندازه همه
اقیانوس های دنیا گرفته است . با که سخن بگویم که همگان در نظرم دیوی
هستند که مرا به نابودی می کشانند ! دنیای ما دنیایست پلید که زیبایی های
فریبنده اش تو را مجذوب خود می کند اما در پس همه این زیبایی ها غمی بزرگ
نهفته است . دیگر نه احساسی هست نه محبتی و نه اعتمادی ! اما از این پس
چگونه زندگی را خواهم گذراند؟ وقتی درهای محبت را به روی همگان بستی آیا
باز هم لبخند معنی خواهد یافت ؟؟؟؟

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اسفند 1388ساعت 9:30  توسط Moty
|